❤هستی مامان وبابا❤❤هستی مامان وبابا❤، تا این لحظه: 13 سال و 3 روز سن داره
❤عشق مامان وبابا❤❤عشق مامان وبابا❤، تا این لحظه: 4 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

♥♡آرتین و سلین♡♥

*خاطرات بارداری*

1393/2/2 9:55
نویسنده : سحرمامی آرتین
364 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزدلم خوبی؟امروزمیخوام اولین خاطرتوبرات ثبت کنم.من وبابایی توی22مرداد90باهم

عقدکردیم.ودر15اردیبهشت91عروسی کردیم.ودریکروزبهاری 6فروردین92فهمیدیم که یواشکی اومدی وتودل مامانی نشستی...niniweblog.comآخ که فدات بشم...که چقدرمن وبابایی روخوشحال کردی.niniweblog.comخب

بارداریم هم خوب پیش میرفت.البته تاهفته ی هفدهم خیلی  سخت بود.توی همین هفته فهمیدم که گل پسری...بعدازاین شروع به خریدن سیسمونیniniweblog.comکردیم.

هفته یبست ودودیگه شروع به تکون خوردن کردی...توی هفته ی بیست وهفت فهمیدیم که وزنت1100گرم

هستش.هفته ی سی وچهاربودکه برای سومین بار رفتم سونو.همه چیزت عالی بودوزنت هم2700گرم بود...

این باردکترگفت رشدت خیلی خوبه وسونوهفته ی سی وشش رونشون میده...خب باورمون نشد.بعدازدوسه

هفته دوباره رفتم سونو.بازهم به جای هفته ی سی وهفت هفته ی سی ونه رونشون داد.همین طورگیج مونده

بودیم.آخه دکترم میگفت راست نیست هنوزتازایمانت ده روز موندهاوهمن وبابایی هم تصمیم گرفتیم به

 

یه دکتردیگه توی یه شهردیگه بریم.واسه سیزدهم آبان وقت گرفتیم.اما...شماکه خیلی عجله داشتی

ساعت سه نصف شب اون قدرتکون خوردی که مامانی دردش گرفت...اولش گفتم مثل همیشه رفع میشه

ولی نشد...ساعت چهارونیم رفتیم بیمارستان.وبعداز معاینه بستریم کردن وشماپسمل خوشمل ساعت

یازده صبح(ده روززودتر) توسط یه دکتردیگه...خانم دکترمریم حیدری به دنیااومدی.بازم ازایشون به خاطر تمامی زحماتش تشکرمیکنم...لبخند

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)