*خاطرات بارداری*
سلام عزیزدلم خوبی؟امروزمیخوام اولین خاطرتوبرات ثبت کنم.من وبابایی توی22مرداد90باهم
عقدکردیم.ودر15اردیبهشت91عروسی کردیم.ودریکروزبهاری 6فروردین92فهمیدیم که یواشکی اومدی وتودل مامانی نشستی...
آخ که فدات بشم...که چقدرمن وبابایی روخوشحال کردی.
خب
بارداریم هم خوب پیش میرفت.البته تاهفته ی هفدهم خیلی سخت بود.توی همین هفته فهمیدم که گل پسری...بعدازاین شروع به خریدن سیسمونی
کردیم.
هفته یبست ودودیگه شروع به تکون خوردن کردی...توی هفته ی بیست وهفت فهمیدیم که وزنت1100گرم
هستش.هفته ی سی وچهاربودکه برای سومین بار رفتم سونو.همه چیزت عالی بودوزنت هم2700گرم بود...
این باردکترگفت رشدت خیلی خوبه وسونوهفته ی سی وشش رونشون میده...خب باورمون نشد.بعدازدوسه
هفته دوباره رفتم سونو.بازهم به جای هفته ی سی وهفت هفته ی سی ونه رونشون داد.همین طورگیج مونده
بودیم.آخه دکترم میگفت راست نیست هنوزتازایمانت ده روز مونده
من وبابایی هم تصمیم گرفتیم به
یه دکتردیگه توی یه شهردیگه بریم.واسه سیزدهم آبان وقت گرفتیم.اما...شماکه خیلی عجله داشتی
ساعت سه نصف شب اون قدرتکون خوردی که مامانی دردش گرفت...اولش گفتم مثل همیشه رفع میشه
ولی نشد...ساعت چهارونیم رفتیم بیمارستان.وبعداز معاینه بستریم کردن وشماپسمل خوشمل ساعت
یازده صبح(ده روززودتر) توسط یه دکتردیگه...خانم دکترمریم حیدری به دنیااومدی.بازم ازایشون به خاطر تمامی زحماتش تشکرمیکنم...



*خاطرات بارداری*
